عصمت رجبی مؤمنی بودم و ایمان به تو دادم به غلط گُم شده راه میان شبی ومیلی مفرط یک طرف چشم تو و آن طرفش تقدیرم سکه ام شیر ندارد دو طرف آمده خطّ زور تقدیر حریف قَسمت شد که نشد تا بمانی وبمانی وبمانی تو فقط اول وآخر […]
نویسنده: نشر بین المللی حوزه مشق
آثاری از کیمیارضازادهبروجنی
آثاری از کیمیارضازادهبروجنی او در کنار او بود؟ یا اشتباه دیدم؟! محبوب بیوفا بود؟ با انتباه دیدم؟ ! دُردیکش هم که امشب، غافل شده ز حالم کاین هم به طالعم بود، بختم سیاه دیدم 🌹🌹 مرقد و صحن تو کافیست، پریشان شده را تا که آرام کنی […]
آثاری از سحر دلفان
آثاری از سحر دلفان ناگهان داغ خیالت مرا خنجری زد بر این سینه آتش زده ام من فرو ریختم از دلهره ها فاصله ها قلب من پر شده از وحشت این خاطره ها 🌹🌹 و من سالها سکوت را به یک شب فریاد جانانه به یک تب که […]
اثری از سمیه شکیبا
سخت است گلِ عشقِ گذشته را ببویی هی شعر بخوانی، غزلی تازه بگویی در عمقِ غمت، ریشه دوانی چو درخت و مانندِ گُلی، در دلِ “مرداب” بِرویی سخت است که در لحظه ی دیدار، بمیری وان کس که دلت خواست، در آغوش نگیری سخت است که هی پر بِکِشَد توی […]
اثری از آسیه مهرگان
تبعید.. گِره ی اَخمِ مرا باز کند.. لبخندت چه شَوَد حکم کنی .. دل بِشَوَد در بَندت؟ راضیام با تو.. به هر دورترین تبعیدم من در عشقِ تو..جوانِب..که نسنجیدم پای به زنجیر کِش و هرچه که خواهی آن کن با دو جادوی سیاه..فتنه شو..قصدِ جان کن شعله کِش همچو […]
آثاری از فاطمه ارجمند
آثاری از فاطمه ارجمند گاهی باید از دنیای پست بعضی از آدم ها فاصله گرفت. گاهی باید هرچند که آگاه ترین هستی،خودت را به نفهمی بزنی. درست است که خیلی رنج آور است. اما گاهی خودت را نباید ببینی تا مامن امنی باشی براي آنهایی که جز تو تکیه […]
اثری از زهرا محمدی
این راه را به عشق تو من آزموده ام این شعر را برای چشم سیاهت سروده ام این لب به عشق وصل تو خندیده است؛ و من دل را به عشق یاد تو از غم زدوده ام این گل به شوق چهره ماهت شکوفه داد این پلک را برای دیدن […]
اثری از سارا کیهانی
چشم تو کودتا کرد، دل من انقلاب.. پلک تو کشید زه کمان، مژگانت تیر خلاص ضربات تند سینه ام می دادند فرمان دفاع.. نبرد ما منطقم بود و جنگ نرم ناگهان دل محاصره شد مابین قفسه ی سینه سپر انداختم و شدم تسلیم مرا از چشم مردم انداخت دو چشم […]
اثری از فهیمه رزاقی
آخر این نشد پشتِ پرچین چشمانت تمشک های وحشیِ نگاهت را دانه دانه در سبدِ شوق بریزم، آخر نشد خاکسترِ خاموشِ تمنا را، پشتِ حصارِ غرورت شعله ور کنم… هرگز از یادت نرود؛ من” رود ” بودم و تو ” سنگ “، که از تو جوشیدم، تا رویای کهنه زمین […]
اثری از فاطمه شیخی
میانِ قلب های سنگی و بیرحممان، بینِ تمامِ ادعاها و فلسفه بافیهایمان درست همانجایی که خودمان را غرقِ کثافتِ دنیا کردهایم عشق در میزند… و مگر میشود در برایش نگشاییم؟! آرام و نجیب، مثلِ نسیمِ خنکِ بهار، مثلِ نوای خوشِ یک ساز، و مثلِ دختری با انگشتانی ظریف و […]