پرندهای فراموش شدهام از جنگی خونین و انبوه کسانی که بالهای مرا ستایش میکنند مغزهایشان آلوده به همین سه حرف است جنگ چه واژهی ترسناکی وقتی بمبها میریزند و خانهها، زنان، مردان و کودکان میان خون و دود و آتش، دست و پا میزنند اینجا شلمچه است، اینجا آبادان است، […]
روز: اکتبر 8, 2022
اثری از آرتمیس افشار
نمیدانم که میدانی چه کردهای با دلم! همان دلی که وقتی اسمت میآید میلرزد، نمیدانستم دوست داشتن تو اینهمه درد دارد آری درد دارد، تاوان دارد آه زیباروی من کوه استوار من، دل خشکیده مرا دوباره زنده کردهای در دلم نه گلی بود و نه نوری ببین آمدنت چه کرده […]
اثری از مریم شیراوند
ای سنگتراش بنویس بر سنگ مزارم یک بار بنویس صدها بخوانند بنویس شرح چنین بود: دلا از کجا آمده بودی؟ بهر چه آمده بودی؟ بهر او بود بهر او بود بهر او بود بهر او بود که هیچگاه نبود. مریم شیراوند
اثری از نگین نبی پور
در کمین غمهای ابر باران غنچهی لبخند، نشکفته پژمرده است و گل حیات خود را در برگهایش پنهان و سر به بالین فرو کرده است گویا نمیخواهد روشنی آفتاب گلبرگ لطیفش را نوازش کند؛ پس هر لحظه خود را در بستری از واهمه، به خفا میسپارد. «نگین نبی پور»
اثری از محدثه دانشمند
شده است در نفسی حبس بشوی، خم بشوی خیره و زیر دست بشوی؟ شده است جنس خودت مِثلِ خودت آتش جانت بشود؟سوزِ قرارت بشود؟ شده است از سر اشک آه شوی، رام شوی ،خیره به یک راه شوی؟ شده است غم بخوری دم نزنی، آتش به جانت بزنی؟ دل ما […]
اثری از شریوان رحمانی
در لا به لای احساس، در رنگ پنهانِ نوای خوش صدای زندگی، دختری آرام با نور کم سوی دل خوشی هایش گیسوان سیاه نا امیدی را در هم می بافد، تا زینت بخش قلب دردمند و جامه ی سفید خوشبختیاش باشد، تا نت به نت و قلم به قلم با […]
اثری از فائزه خوشابی
– بلدم شعر بگویم ز بلندایِ جمالت بلدی شعرِ دلم گوش و کمی نوش کنی؟! بلدم باده بنوشم ز لب و لعلِ لب تو بلدی کاسهی لعلت، به لبم جوش کنی؟ بلدم در بغلِ تو ز تنم ریشه دوانم بلدی صدر و دلت را به تنم پوش کنی؟ بلدم با […]
اثری از زهرا یگانه
خیره به غروب! به تو فکر می کنم! و هنوز نفس می کشم… صدای موسیقی روحم را می خراشد! آنطرف تر بساط آزار دهنده تری پهن است… کسی شمس لنگرودی می خواند! آن هم با صدایی بلند! “اشتباه نکن نه زيبايی تو… و نه محبوبيتت! مرا مجذوب خود نکرد… تنها […]
اثری از ملیحه قناد قزوینی( رویا)
این سرزمین سرد این داغ های نشسته بر پیشانی زمان این آسمان بی رحم دستی ببر به موج های پرطلاتم دریا آبی تر از حکایت مرغان چیست ؟ شرمی که می چکد از دیدگانِ باز ولی نابینا … اینجا من و توایم که خون گریه می کنیم اینجا نشانه نیست […]
اثری از الهام احمدی
من رو نفهمید! هر کاری کردم من رو نفهمید! وجودم رو به دست باد سپردم، موهام رو پریشون کردم، نفهمید غم کنج قلبم رو؛ گفت: «موج موهات شعرند دختر…» حرفهاش برایم قشنگ و دلنشین بود اما خیالش پریشونِ… خیالش پریشونِ گیسو کمندِ دیگهای بود، دلش غنج میرفت برای صدای بلند […]